تبليغاتX
از ربنای رکعت دوم شروع شد...
 از ربنای رکعت دوم شروع شد...
يك ربع مانده به آغاز بي كسي...
   
نقطه سر خط بچه ها بنویسید
با خط درشت عشق را بنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ



نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
فاطمه ی خوب من
الکترون خسته ی من...
سمیه خانم ...رهگذر عزیز
آقا علی رضا...ستاره ی شهر
مهربون وخوب ورفیق و خواهر من
آقا محمد (عاشقی باید کرد)
صاحبدل بیدل
فصل قشنگ من (پاییز)
شهر فرنگ من ...
کوچه ی خوشبخت
حمید محمدی
اعترافات یک راپورتچی(محمد دلاوری )
سونيا
كيميا(ضامن آهو)
به نام آرام دلها
دست نوشته های رسول شریف
سلام ای غربت تنهایی...!
دوباره خندیدن را تمرین می کنم
دو کلام حرف حسابی
جناب روحانی...
فرزند زمستون...


 RSS 

طراحی قالب:

POWERED BY
BLOGFA.COM
 چه دردیست...
 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم...

 

                                                              (قیصر امین پور)

 

 

 

شعرهای نگفته ام درد می کنند اما...

 

 

هوایه نوشتنم ابریست ...بهتر دیدم ننویسم تا هوا کمی آفتاب بگیرد !!

 

واما...

چند تا طرح قدیمی

نقد یادتان نرود.

 

 

چیزی حوالی من

یا شاید کمی آن طرف تر

بالا

پایین

کمی شاید رو به

 جنوب

شمال

حیف که چپ و راستت را نمی دانم

وگرنه!!!

 بی خیال اصلا

مهم من بودم که حالا نبودنم را به دعا ایستاده ای!!!

 

 

 

 

یادت هست؟

خواستی من هیچ وقت شاعر نشوم

 نشدم!!!

کاش می شدم !!!

حالا چند سالیست ،شعر هایم به نامت چاپ می شوند!!!

ومن دستم دارد درد می کند بس که این  پوست گردو  تنگ است!!!

 

 

 

پرنده که شدی

مجبورم کردند آسمان را بغل کنم .

آنقدر محکم که بغض کند.

باران بگیرد.

خیس تر از همیشه !!!

آن وقت من پیدا کنم کجای زندگی ام چکه می کنی!!!

 

 

 

 

غم نامه ی بودنم را که دستم دادند

تازه فهمیدم کار وبارش سکه بوده وقتی من وتو داشتیم با خدا چانه می زدیم که کمی کمتر نمی شود؟؟؟!!!

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  ساعت 7:52  توسط شیما 
 
 

چند وقته پیش داشتم با مامانم توی خیابون راه می رفتم که چشم افتاد به یه ...

باورم نمی شد می تونم راحت بگم ساق پاهاش  کامل بیرون بود !!! تازه داشت کنار به اصتلاح مادرش راه می رفت تموم آدمای فاسدی که تو خیابون بودن دوتا چش داشتن ده تا دیگه هم قرض گرفته بودن وداشتن راه رفتن وپاهای اون زن ... رو نگاه می کردن ........داشتم کنترلم رو از دست می دادم .

خون داشت خونم رو می خورد داشتم از تو گر می گرفتم ....گمونم خون دیگه به مغزم نمی رسید .

دوست داشتم تو خیابون تیکه تیکه اش کنم دوست داشتم با دندونام بجو امش ...اصلا ،،،اصلا دوست داشتم لااقل زمین دهن وا کنه ومن رو ببلعه !!!

دیگه هیچی نمی فهمیدم .. تموم قدرتم ونفرتم رو حسرتم وعصبانیتم وجمع کردم و...

کاش محکم تر می زدم تا لا اقل ساق پاش قلم می شد شاید اون جوری دیگه روش نمی شد پا هاش وبزاره بیرون .

کارم رو که کردم ...از کنارش رد شدم ...شروع کرد به فحش دادن ...

با خودم گفتم :

من که آب از سرم گذشته تهش این بود که مامورا می ریختن وبه جرم زد وخورد می بردنم

برگشت مو ...مشتم آماده بود که فک شو پیاده کنه  دلم می خواست یه جوری بزنمش که ناک اوت شه  اما حیف صد حیف ... که من به عنوان یه رزمی کار اجازه ندارم از تکنیکام تو زد وخوردای خیابونی استفاده کنم .کلافه بودم حرفای استاد و...(اعوذ با الله من الشیطان الرجیم) مشتم مهار شد...اما  الان چند روزه که صدای اون بی همه چیز... تو گوشمه ((هر کسی رو تو قبر خودش می زارن))...کلافه ام هنوز...

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

 

کجایید مردان بی ادعا :

وای وای وای ((قراره هر کسی رو تو قبر خودش بزارن؟؟؟؟؟؟!!!!!))

 

 

 

در این نزول بلا کس به داد ما نمی رسد

 

خدای من تو مگر خود به داد ما برسی

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  ساعت 11:5  توسط شیما 
 
 

سهم من از بودن تو :

 

این تمام توان من است وپابه پایه تو آمدن چه دشوار است ...

یکی به نام آمدن تو بخواند این رفتن های مرا تا شاید دیگر کسی نباشد که خیال کند من بی تو بی پنجره ترین لحظه های زندگی ام را آینه باران می کنم .

دارم تمام می شوم شاید بدون شروع دوباره ... واینجا کسی دیگر به خانه ی من سر نمی زند

حتی اگر بداند تو در را باز خواهی کرد وخدا همیشه با من است حتی بی تو ...

 

 

 

من دیگه بسه برام:

 

اینجا، بی شمارگیه روزهایست که انگار قرار نیست به تو برسند و من هنوز به وقت تو ام بخواهی یا نه ...

تا کجای این ماجرا قرار است من دعای آمدن برایت بخوانم آن وقت نه باران مرا  خیس کند

 ونه .. دعایم را خدا مستجاب.

 

 

 

من ومزرعه یه عمره...

 

اینجا پاییز دست می گذارد روی نقطه ضعف من : ((باران))،،،و از من بی گمان خواهد گذشت این هوای ابری و

سهم بارانی من شاید دسته ی چوبی چتر باشد ...

چقدر اتفاق تلف می شود در این میانه ...بدون حتی لحظه ای تردید

 ومن در ازای تو  دارم زیر باران ... به گریه های خودم لبخند تحویل می دهم. 

 

 

 

تیتر روزنامه عصرم می کنند :

 

این آدم های از من بی خبر دارند تو را کنار من می نویسند بی آن که بدانند تو کجا و من کجا...

مدام  پشت سر گریه های من می خندند !!!ومن مانده ام جوابشان را چه بدهم که نه لبخند بماسد روی لبشان ونه ... ونه به خودم دوغ بگویم .

 

 

 

این نه منم نه من منم ...

 

وقتی می نویسم متهم می شوم به اینکه دارم دلشدگی های یک مرد رابه تصویر می کشم !!!

ای امان از حرف مردم گمانم باید نوشته هایم هم بوی تند نداشتگی تو را داشته باشند ...

شاید آدم های قصه ی من دیگر  پای تورا به این ماجرای عاطفی باز نکنند !!!

 

 

 

 

شب که می شه تو کوچه ی غم ...

 

هرشب به بی ستارگیه این شب های تو ندار ستاره قرض می دهم که نکند حسودیش بشود به  آسمان

همسایه که ستاره باران است این شبها !!!

در ازایش هم کمی به سمت من بچرخ منی که خودم را پشت تو قایم کرده ام حالا دلم خیلی برای خودم تنگ شده کمی از آن خودم را قرض می خواهم !!!اگر می شود ...

 

  + نوشته شده دریکشنبه هجدهم آذر 1386  ساعت 9:1  توسط شیما 
 این اس ام اس برام اومده بود...
  الان یه مدتیه گیر کردم بین این دوتا ضرب المثل((جواب ابلهان خاموشیست ))یا

((سکوت علامت رضاست)).

  + نوشته شده دردوشنبه دوازدهم آذر 1386  ساعت 8:8  توسط شیما 
 
 

دوست داشتم  اولین برف که می آید   یک مطلب توپ نویسم

برای برگ های زرد  توی پیاده رو ها که شکستنشان وافتادن از بالای درخت بسشان نبود وحالا ...برف رویشان را گرفته ودیگر حتی شاعر ها هم تحویلشان نمی گیرند!!

 

 

 

 

دوست داشتم اولین برف که بارید پشت شیشه باشم و روی بخار شیشه بنویسم سلام زمستان .

 

 

 

دوست داشتم از صبح هایی بنویسم که قرار است ماشین بابا باتری خالی کند و روشن نشود تازه این اول دردسر است چون من و وحیدمان مجبوریم تویه آن هوای سرد ماشین را هل بدهیم از حیاط بیرون ...

 

 

دوست داشتم از سرمای راه دانشگاه بنویسم که انگار خوده قطب است من آب دهانم یخ میزند  بس که هوا سوز دارد...

 

دوست داشتم بنویسم دوباره فصله من آمد فصله زمستانی من ومن فرزنده زمستانم .

 

امروز اولین برف شهر آمد بی خبر هم آمد من نه مطلبی برای برگ ها نوشتم نه روی بخار شیشه ... نه از ماشین قراضه ی بابا نه از اینکه من فرزنده زمستانم ...زندگی پر است از این فرصت های از رفته !!!

 

 

این شعر رو خیلی دوست دارم :

 

 

 

 

 زمستون...

تن عریون باغچه تو بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون...
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته
چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

 

  + نوشته شده دردوشنبه پنجم آذر 1386  ساعت 9:54  توسط شیما