تبليغاتX
از ربنای رکعت دوم شروع شد...
 از ربنای رکعت دوم شروع شد...
يك ربع مانده به آغاز بي كسي...
   
نقطه سر خط بچه ها بنویسید
با خط درشت عشق را بنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ



نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
فاطمه ی خوب من
الکترون خسته ی من...
سمیه خانم ...رهگذر عزیز
آقا علی رضا...ستاره ی شهر
مهربون وخوب ورفیق و خواهر من
آقا محمد (عاشقی باید کرد)
صاحبدل بیدل
فصل قشنگ من (پاییز)
شهر فرنگ من ...
کوچه ی خوشبخت
حمید محمدی
اعترافات یک راپورتچی(محمد دلاوری )
سونيا
كيميا(ضامن آهو)
به نام آرام دلها
دست نوشته های رسول شریف
سلام ای غربت تنهایی...!
دوباره خندیدن را تمرین می کنم
دو کلام حرف حسابی
جناب روحانی...
فرزند زمستون...


 RSS 

طراحی قالب:

POWERED BY
BLOGFA.COM
 حالا من دانشجو هستم...
 

حس بدی دارم حسه اینکه من دوساله زندگی ام را بی خودی توی هپروت سیر کرده ام دوساله زندگی ام را گذاشتم تویه کاری که می دانستم یک جورهایی تهش می رسد به نا کجا آباد .

یک ساله این دو سال را مدام استرس کشیدم که نکند کنکور قبول نشوم؟ نکند دانشجونشوم؟

راستش را بخواهید برای دانشگاه رفتن درس نخواندم اصلا تلاش نکردم اما ...

مجبور بودم بر خلاف میلم که هیچ رغبتی به دانشگاه رفتن نداشت به خاطر بابا که دلش نگیرد یک موقع که بچه های همه رفتند وتو یکی...

یا نه اصلا به خاطر حرف های زن همسایه که مادرم را عذاب می داد دخترش را به رخ می کشید که دانشگاه رفته است وقرار نیست بترشد...

بی خیال حسه نوستالژیک وجودم.. که داشت داد می کشید من حسش را ندارم !!

یک سال درد بکشم آن هم اجباری که دانشجو شوم.

 درس نخواندم اما کنکور شکله آب خوردن بود.

درس نخواندم اما این سوال ها که چیزی نبودند برای من...

سر جلسه خوب که فکر می کردم من دو سال نه دوازده ساله عمرم را حدر داده بودم پشته  نیمکت هایی که

داشتم درسشان می دادم بی خبر از آنکه مغزشان چوبیست .

هی هر سال خودم را ناز کردم که غصه ندارد ساله بعد تویه کتاب ادبیاتت قرار است سهراب بخوانی !!!

تو که سهراب را دوست داری !!!ساله بعد می شد ومن سهراب خوانده بودم .

((زندگی شستن یک بشقاب است ))

سهراب را آن موقع حس می کردم وقتی داشتم با عذاب ظرف های نهار را به دستور مادر می شستم .

آنوقت سره جلسه ی امتحان این حس شنگول جایش را می داد به نفرتی عجیب از دبیر ادبیات که می گفت سهراب را از نظر دستوری تحلیل کنید .

 

یک برار تویه ورقه ی امتحان برایش نوشتم

((سهراب اینها را رویه دستور ننوشته))!!

از کلاس بیرونم کرد .که تو سهراب را زیر سوال بردی !!!

من حالا چند سالیست لب به سهراب نزده ام .

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××

یک سال گذشت من حالا دانشجو هستم .

خودم را دلداری می دهم که دانشگاه هر چه نداشته باشد لا اقل دو تا آدم هست که با هم از زندگی حرف بزنیم از خدا از بودن از آمدن ماندن رفتن ... از اینها نه از جبر واحتمال وسیاست واسکندر وحافظ

من دوست داشتم زندگی خودم را درس بخوانم .خدا را درس بخوانم

دوست داشتم اگر تحلیلی هست خودم را تحلیل کنم نه هندسه را!!!

اگر قرار بود  برای همهحافظ الگو باشد واسکندر عبرت که دیگر(( من)) معنا نداشتم

من اینها را الگو وعبرت نمی خواستم !!!

مگر زور بود ؟؟؟

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××

حالا من دانشجو هستم .چند ماه هست دانشجو هستم !!!

تویه دانشگاهی که آدم هایش نه دختر هایش در نهایت تفکر تنها دغدغه یشان این است که مبادا کاری کنند که پسر های دانشگاه بهشان بخندند .

تویه دانشگاهی که مردهایش مواقب اند که کم نیاورند خدایی نکرده جلویه دخترها ی کلاسشان

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دارد دردم می گیرد .

آدم هایی که هیچ کدامشان خودشان نیستند نقابند یک مشت رنگند که با هزار تا قلموی قد ونیم قد

به زور روی صورت آدم ها را پوشانده اند که مبا دا هویتشان فاش شود.

اینجا همه خوابند تمام عمرشان خوابند .بی دغدغه ی روزی روییدن!!! من درد

می کنم

اینجا ... اینجا ... من حالا دانشجو ام... 

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و ششم آبان 1386  ساعت 7:39  توسط شیما 
 فردا قراره بمیری؟!!!
 

اگه قرار باشه فردا بمیری دوست داری کی کنارت باشه ؟

دوست داری کجا خاکت کنن؟

دوست داری اولین کاری که می کنی چی باشه ؟

اصلا دوست داری کجا بمیری ؟

نه اصلا اینا برات مهمه؟

 

ببینید اینجا رو ...

 

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 18:34  توسط شیما 
 قیصر بال نداشت اما پرواز خوب می دانست...
 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

 

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

باز هم همان حکایت همیشگی

 

پیش از انکه باخبر شوی

 

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 

آه ای دریغ وحسرت همیشگی

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

قیصر به قصه ها پیوست بی آنکه کسی راز بودنش را کشف کند .

حتی خودش ...

 

 

 

 

*******************************************

 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

 

ولي دل به پاييز نسپرده ايم !

 

چو گلدان خالي لب پنجره

 

پر از خاطرات ترك خورده ايم !

 

اگر داغ دل بود ما ديده ايم !

 

اگر خون دل بود ما خورده ايم !

 

اگر دل دليل است آورده ايم

 

اگر داغ شرط است ما برده ايم

 

اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيم !

 

اگر خنجر دوستان گرده ايم !

 

گواهي بخواهيد ، اينك گواه :

 

همين زخم هايي كه نشمرده ايم !

 

دلي سر بلند و سري سر به زير

 

از اين دست عمري به سر برده ايم .

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه هشتم آبان 1386  ساعت 10:27  توسط شیما 
 شاید...
 

اینجا شکل دلتنگی های من را می شود ببینید، بدون پرده، بی دغدغه ی این که بنویسم تا دیگران دوست بدارند من همینم که هستم بدون حتی ذره ای ...

یک سالی می شود که اینجا  شده دلتنگ خانه ی دست های من که روی کیبورد هی مدام

نوشتند تا شما بدانید که بودم وهستم و...

بدی تا حالا زیاد از من دیده اید اما خوبی !!!چه عرض کنم شکل همیشه ی خودم شرمنده ی همه ی عشق هایتان هستم  .من اینجا هیچ کاره ام شما محبت بیش از حد نثار این

کوچولو کرده اید ...مراقب باشید زیاد تحویلش نگیرید خدایی نکرده پر رو می شود ها!!!

 

میلاد اینجا امروز نبود اما من همین امروز نوشتم که مبادا اتفاقات از پیش تعیین نشده

ازیادم ببرد یک همچین روزی هم بوده ...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

تازه کجایش را دیده اید می خواهم یک لمس بودن را هم پیش اپیش که چه عرض کنم

خیلی خیلی پیشاپیش تبریک بگویید !!!

لمس بودن خودم را !!!می دانم تا دی ماه خیلی مانده اما ... ترسیدم نباشم وشما همگی یادتان برود یک همچین روزی هم هست !!!نه اینکه شما بی معرفت باشید نه !!!به همان دلایل

اتفاقات از پیش تعیین نشده .

خلاصه اینکه پیشاپیش می توانید تولدم را تبریک بگویید !!!نه شما اذیت می شوید ونه ...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شاید اینجا دیگر نباشم ،شاید ...

شاید نباشم راگفتم که بعد ها مجبور به توضیح برگشتنم نباشم .

راستش را بخواهید . آ نی که می خواهد وارد زندگی ام شود انگار زیاد از اینکه من اینجا باشم راضی نیست نه ... نگفته اما ...می شود از طرز نگاهش فهمید !!!

نمی خواهم همان اولش سر اینکه ... بحثمان شود ... می دانم که می دانید چه می گویم .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پاییز را دوست دارم اما...

 

پاییز را دوست دارم اما... غزل گیجه های خودم غنچه آرزو های پاییز نیست .

شما ها که خوب می دانید باد برای بردن چیز هایتان اجازه نمی گیرد!!!

یک چند سالی می شود که ... غنچه آرزوهایم را داده ام دست باد !!!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

یک جاهای این یک سال را با شما ها احساس همدردی کرده ام ... نمی دانم اما این جور که بویش می آید یک جور هایی هم دغدغه ایم .با این تفاوت که شما شانه هایتان را به یا کریم ها قرض داده اید ومن ...در به در دنبال شانه ام که بارانی ام شود !!!

گاهی از آدم های اطرافم بی زار می شوند .

انگار عهد کرده اند هر چند وقت یک بار دور هم جمع شوند ونمکدان نمکدان نمک بپاچند روی زخم های من!!!

گاهی با خودم که فکر می کنم می بینم این شهر را اگر غریبه حساب کنیم من هر روز بی سلام از پس کوچه هایش عبور می کنم ،آفتاب می گیرم زیر نور افکن هایش که گمانم خودشان را بد جور با خورشید اشتباه گرفته اند ،خاک بو می کنم روی تن ساختمان هایش که بچگی نکرده بزرگ شده اند زیر سایه ی بابای عجیبشان!!!

حالا شما بگویید... اگر جای من بودید آمپر نمی چسباندید .

با مردم که نمی شود از این حرف ها زد می گویند دیوانه است !!!شما اما انگار مرا خوب می فهمید ...شما انگار بی باران زیاد خیس شده اید ... بی بال زیاد پریده اید ؟؟؟

اینها را که می گویم گاهی خودم به صحیح العقل بودن خودم شک می کنم !!!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

حلالم کنید راستی .

  + نوشته شده درپنجشنبه سوم آبان 1386  ساعت 11:51  توسط شیما