|
حس بدی دارم حسه اینکه من دوساله زندگی ام را بی خودی توی هپروت سیر کرده ام دوساله زندگی ام را گذاشتم تویه کاری که می دانستم یک جورهایی تهش می رسد به نا کجا آباد .
یک ساله این دو سال را مدام استرس کشیدم که نکند کنکور قبول نشوم؟ نکند دانشجونشوم؟
راستش را بخواهید برای دانشگاه رفتن درس نخواندم اصلا تلاش نکردم اما ...
مجبور بودم بر خلاف میلم که هیچ رغبتی به دانشگاه رفتن نداشت به خاطر بابا که دلش نگیرد یک موقع که بچه های همه رفتند وتو یکی...
یا نه اصلا به خاطر حرف های زن همسایه که مادرم را عذاب می داد دخترش را به رخ می کشید که دانشگاه رفته است وقرار نیست بترشد...
بی خیال حسه نوستالژیک وجودم.. که داشت داد می کشید من حسش را ندارم !!
یک سال درد بکشم آن هم اجباری که دانشجو شوم.
درس نخواندم اما کنکور شکله آب خوردن بود.
درس نخواندم اما این سوال ها که چیزی نبودند برای من...
سر جلسه خوب که فکر می کردم من دو سال نه دوازده ساله عمرم را حدر داده بودم پشته نیمکت هایی که
داشتم درسشان می دادم بی خبر از آنکه مغزشان چوبیست .
هی هر سال خودم را ناز کردم که غصه ندارد ساله بعد تویه کتاب ادبیاتت قرار است سهراب بخوانی !!!
تو که سهراب را دوست داری !!!ساله بعد می شد ومن سهراب خوانده بودم .
((زندگی شستن یک بشقاب است ))
سهراب را آن موقع حس می کردم وقتی داشتم با عذاب ظرف های نهار را به دستور مادر می شستم .
آنوقت سره جلسه ی امتحان این حس شنگول جایش را می داد به نفرتی عجیب از دبیر ادبیات که می گفت سهراب را از نظر دستوری تحلیل کنید .
یک برار تویه ورقه ی امتحان برایش نوشتم
((سهراب اینها را رویه دستور ننوشته))!!
از کلاس بیرونم کرد .که تو سهراب را زیر سوال بردی !!!
من حالا چند سالیست لب به سهراب نزده ام .
××××××××××××××××××××××××××××××××
یک سال گذشت من حالا دانشجو هستم .
خودم را دلداری می دهم که دانشگاه هر چه نداشته باشد لا اقل دو تا آدم هست که با هم از زندگی حرف بزنیم از خدا از بودن از آمدن ماندن رفتن ... از اینها نه از جبر واحتمال وسیاست واسکندر وحافظ
من دوست داشتم زندگی خودم را درس بخوانم .خدا را درس بخوانم
دوست داشتم اگر تحلیلی هست خودم را تحلیل کنم نه هندسه را!!!
اگر قرار بود برای همهحافظ الگو باشد واسکندر عبرت که دیگر(( من)) معنا نداشتم
من اینها را الگو وعبرت نمی خواستم !!!
مگر زور بود ؟؟؟
××××××××××××××××××××××××××××××××××
حالا من دانشجو هستم .چند ماه هست دانشجو هستم !!!
تویه دانشگاهی که آدم هایش نه دختر هایش در نهایت تفکر تنها دغدغه یشان این است که مبادا کاری کنند که پسر های دانشگاه بهشان بخندند .
تویه دانشگاهی که مردهایش مواقب اند که کم نیاورند خدایی نکرده جلویه دخترها ی کلاسشان
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
دارد دردم می گیرد .
آدم هایی که هیچ کدامشان خودشان نیستند نقابند یک مشت رنگند که با هزار تا قلموی قد ونیم قد
به زور روی صورت آدم ها را پوشانده اند که مبا دا هویتشان فاش شود.
اینجا همه خوابند تمام عمرشان خوابند .بی دغدغه ی روزی روییدن!!! من درد
می کنم
اینجا ... اینجا ... من حالا دانشجو ام...

|