تبليغاتX
از ربنای رکعت دوم شروع شد...
 از ربنای رکعت دوم شروع شد...
يك ربع مانده به آغاز بي كسي...
   
نقطه سر خط بچه ها بنویسید
با خط درشت عشق را بنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ



نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
فاطمه ی خوب من
الکترون خسته ی من...
سمیه خانم ...رهگذر عزیز
آقا علی رضا...ستاره ی شهر
مهربون وخوب ورفیق و خواهر من
آقا محمد (عاشقی باید کرد)
صاحبدل بیدل
فصل قشنگ من (پاییز)
شهر فرنگ من ...
کوچه ی خوشبخت
حمید محمدی
اعترافات یک راپورتچی(محمد دلاوری )
سونيا
كيميا(ضامن آهو)
به نام آرام دلها
دست نوشته های رسول شریف
سلام ای غربت تنهایی...!
دوباره خندیدن را تمرین می کنم
دو کلام حرف حسابی
جناب روحانی...
فرزند زمستون...


 RSS 

طراحی قالب:

POWERED BY
BLOGFA.COM
 ما و...
 

اندر احوالات شرکت واحد ...

 

دارم کیف می کنم باور کنید ... الان انقده کیف می ده بشینم براتون از اتوبوس هامون تعریف کنم وشما آب از لب ولوچه تون آویزون شه وهی به پاهای تاول زده وکفشای یه وری شده تون زل بزنید وهمچنین گر بزنید به جون مسولین وراننده های نسبتا محترم شرکت واحد که بابا ما مردیم بس که پول کفش دادیم .

آخ چه حالی الان من خوب من با اتوبوس یه دونه مسافری که اونم خودمم به سلامتی بیام از جلوی شما که از بس وایسادین اتوبوس بیاد شکل تیر چراغ برق شدین بگذرم ... جونم ... وای که چه باحاله که الان بگم یه دونه ایستگاه جایی که من توش زندگی می کنم 15 تا اتوبوس رنگی رنگی خوشگل داره ... هر دو دیقه به دودیقه میان جلو پات ترمز می کنن که ما به فدای قدمهاتان سوار شوید ...

جونم براتون بگه این دهاتی که من توش زندگی می کنم اگه که هیچی نداره اما به کوری چش شهر بزرگا یه شرکت واحد داره مامان ،باقلوا با دک ودهنت بازی می کنه

خدا این مسولین وبرا ما به حفظونه والله!!! که اگه زبونم لال زبونم لال .. نبودن که ما الان جز به خاک سپردگان راه اتوبوس می شدیم ...

خدا قسمت شمام بکنه از این سواری کردن های بی دقدقه ی این که  خدایا برای برگشتنمان اتوبوس نصیبمان می شود یا...

 

 

 

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  ساعت 6:16  توسط شیما 
 می گن کامران برام نظر داده تو اون یکی وبلاگم شما چی می گید...!!!
 

         

این تکه نوشته رو برام گذاشته بود نظر رو هر کاری کردم تایید نشد ... خصوصی بود

امممممممممممممممممم تا حالا کامران خیلی بهم سر زده تو این یکی وبلاگ یا تو اون یکی فرقی نمی کنه ...

رو خیلییاش مطمئن بودم خودشه ولی تو این ... یه مورد نمی تونم هضمش کنم  نه نمی تونم ...

قطعه ای رو که به اصتلاح کامران برام نوشته بود ومی نویسم براتون

 

 

من در این تاریکی

 

فکر یک بره ی روشن هستم

 

که بیاید علف خستگی ام را بچرد...

 

نظر مثبت شما چی ؟؟؟

 

  

 

             

 

2.دیشب رفته بودیم خونه ی عموم همین که رسیدیم دختر عموم داد زد که شیما گزارش نجف زاده رو دیدی

من هم که بی خبر از همه جا ... گفتم نهههههههههههههههههههههههههههههههه...

بعد با کلی آب وتاب تعریف کرد که کامران خان رفته بودن پیش غلام کفتر باز ... بعد گفت کامران کفتر گرفته بود دستش ... بعد با کفتره حرف می زد ... ناز بوده کفتره ... بعد ازدستش پر زد ورفت کفتره

حالا از این ور من ظهر که از اتوبوس پیاده شدم وداشتم از جلوش رد می شدم دیدم یه گنجشک کوچولوی ناز رو زمینه اول خیال کردم مرده بعد دیدم نه زنده اس برشداشتم کله ی کوچولوشو از تو کف دستم آورد بیرون وتکونش داد بعد نگام کرد ... تنش داغ بود ...قلبش داشت از جا کنده می شد ... آروم فوت کردم رو پراش

یه تکون به خودش داد وپر زد ... همین که پر زد برگشتم دیدم چند دقیقه س وایسادم جلو اتوبوس ... همه داشتن پر کشیدن گنجشک کوچولو رو نگاه می کردن ...

حالا من نه گنجشک کوچولو دارم نه گزارش دیدم ...

 

 

                  یه تکون به خودش داد وپر زد ... همین که پر زد برگشتم دیدم چند دقیقه س وایسادم جلو اتوبوس ... همه داشتن پر کشیدن گنجشک کوچولو رو نگاه می کردن ...

حالا من نه گنجشک کوچولو دارم نه گزارش دیدم ...

 

شیطون بلا روببینید داره ... میگه من نبودم

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386  ساعت 5:47  توسط شیما