2.دیشب رفته بودیم خونه ی عموم همین که رسیدیم دختر عموم داد زد که شیما گزارش نجف زاده رو دیدی
من هم که بی خبر از همه جا ... گفتم نهههههههههههههههههههههههههههههههه...
بعد با کلی آب وتاب تعریف کرد که کامران خان رفته بودن پیش غلام کفتر باز ... بعد گفت کامران کفتر گرفته بود دستش ... بعد با کفتره حرف می زد ... ناز بوده کفتره ... بعد ازدستش پر زد ورفت کفتره
حالا از این ور من ظهر که از اتوبوس پیاده شدم وداشتم از جلوش رد می شدم دیدم یه گنجشک کوچولوی ناز رو زمینه اول خیال کردم مرده بعد دیدم نه زنده اس برشداشتم کله ی کوچولوشو از تو کف دستم آورد بیرون وتکونش داد بعد نگام کرد ... تنش داغ بود ...قلبش داشت از جا کنده می شد ... آروم فوت کردم رو پراش
یه تکون به خودش داد وپر زد ... همین که پر زد برگشتم دیدم چند دقیقه س وایسادم جلو اتوبوس ... همه داشتن پر کشیدن گنجشک کوچولو رو نگاه می کردن ...
حالا من نه گنجشک کوچولو دارم نه گزارش دیدم ...
یه تکون به خودش داد وپر زد ... همین که پر زد برگشتم دیدم چند دقیقه س وایسادم جلو اتوبوس ... همه داشتن پر کشیدن گنجشک کوچولو رو نگاه می کردن ...
حالا من نه گنجشک کوچولو دارم نه گزارش دیدم ...

شیطون بلا روببینید داره ... میگه من نبودم 