|
هرم اغوش خورشیدی شما که حتی دست روی سایه ای بلند نکرده اید !!!عجب شرم نجیبی دارد
اقا چشمهاتان هم که طعم دیگری می دهد وقتی شب را درونشان پرسه میزنم ، غیر از جفت ،جفت یا کریم که بال به بال هم دور فیروزه ای ترین
گنبد زمین می چرخند چیزی نیست که...
یا لااقل من یکی که چیزی نمی بینم.
یا کریم هاتان اقا یک وقت هایی ان قدر با فخر دور گنبد می چرخند !!!که من هیچ کبوتر های حرم اقای غریب هم حسودیشان می شود!!!
راستی اقا اینجا غروب که می شود بخواهی یا نه بغضت می گیرد.
آسمان را که نگاه می کنی تمام وجودت بی حس می شود .
کرخ می شوی انگار...
حتی،حتی زبانت هم نمی چرخد که بگویی ،آقا ما چشم به راه توییم.
وقت غروب این گنبد واین صحن واین مسجد هوای غریبی دارد.
دوست داری بنشینی ،نه اصلا گیرم دوست نداری!!!
اینجا یک چیزی مجبورت می کند زانو بزنی!!!روی سنگ هایی که هنوز کمی گرمند.
دست هایت بالا می رود،بالای بالا،انقدر بالا که گرمای نفس های یکی را حس می کنی!!!
درست کف دستهایت یکی معصومانه نفس می کشد.
انقدر معصومانه که دوست داری دستهایت تا فردا ،تا یک هفته،یک ماه نه اصلا دوست داری دستهایت تا ابد چله نشین لنتظار او باشند...
|