تبليغاتX
از ربنای رکعت دوم شروع شد...
 از ربنای رکعت دوم شروع شد...
يك ربع مانده به آغاز بي كسي...
   
نقطه سر خط بچه ها بنویسید
با خط درشت عشق را بنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ



نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
فاطمه ی خوب من
الکترون خسته ی من...
سمیه خانم ...رهگذر عزیز
آقا علی رضا...ستاره ی شهر
مهربون وخوب ورفیق و خواهر من
آقا محمد (عاشقی باید کرد)
صاحبدل بیدل
فصل قشنگ من (پاییز)
شهر فرنگ من ...
کوچه ی خوشبخت
حمید محمدی
اعترافات یک راپورتچی(محمد دلاوری )
سونيا
كيميا(ضامن آهو)
به نام آرام دلها
دست نوشته های رسول شریف
سلام ای غربت تنهایی...!
دوباره خندیدن را تمرین می کنم
دو کلام حرف حسابی
جناب روحانی...
فرزند زمستون...


 RSS 

طراحی قالب:

POWERED BY
BLOGFA.COM
 ساعت به وقت توست خیابان ولی هنوز...
  باورم نمی کنی ؟!

من سهم چشمهایم را می خواهم

سهم دستهایم را

سهم زخم هایم را

چشم هایم را در می آوری

دستهایم را ندارم

زخم هایم را...

پشت خدا قایم می شوم !

دستت به بالهایم نمی رسد !

  + نوشته شده درچهارشنبه پنجم تیر 1387  ساعت 12:14  توسط شیما 
 نیستش نمی دونم کجاست اما می دونم که دیگه ندارمش ...
  خیس می ش.د تمام زخمهایم

تو همه جا هستی همه ی این اتاق را هر لحظه نفس می کشم تو همه جا هستی

دیوانه ات می شوم مریضت می شوم تو این بار نیستی

ومن هنوز دنباله جبرانه تو ام !!! دردم می گیرد. خسته ام

کسی اشکهایم را نه اصلا کسی اشکهایم را... بعد از تو من همین حالا درست همین حالا

((مرده ام ))

وحالا من تاوانه اشتباهم می شوم ...

تو می روی

قطار می رود

تمام ایستگاه می رود

ومن اینبار تاب نمی آورم ...

تو هیچ وقت از من شکله اسمت نمی شوی

و این آغاز مرده گیست...!!!

بعد از تو

زنده باد مرگ

 

 

 

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  ساعت 11:53  توسط شیما 
 یک ربع مانده بود...
  چیزی به رفتنم نمانده حتی آسمان هم باورش نمی شود !

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

  + نوشته شده درپنجشنبه نهم خرداد 1387  ساعت 10:57  توسط شیما 
 تق ...تق...
  صدا در می آورم تق... تق ... در را باز نمی کنی

نفس را حبس می کنم ... قلبم تیر می کشد دستت پتک می شود تق... تق...

سرم از درد می ترکد تکیه می دهم ... در را باز نمی کنی ... قلبم تیر می کشد

روی زانوهایم می افتم کمرم می شکند سرم به سنگ می خورد

می پرسی(( کیه؟!))سرم به سنگ می خورد تق ... تق...

 

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  ساعت 17:53  توسط شیما 
 درد دارم...
 
 
چيزي حواليه تو هوا گرگ وميشه دعواست ساعت حدوده توست رودر رويه خودم مي ايستم دعوايم مي شود با من ... براي تو !!! شكست مي خودرم ... هوا روشن مي شود خودم را مي بازم در ازاي كمي از تو ...!!! تحويلم نمي گيري من دوباره برگشت مي خورم . روبه روي باجه ي پست خانم ؟من سه روز پيش پست شدم !!! محال است تحويل داده نشده باشم ... چشمهايم سياهي مي روند ... دكتر: جواب آزمايش مثبت است شما ((كور رنگي)) داريد!!! دوباره شماره ات را مي گيرم مشتركه ام تي ان ايرانسله مورده نظر در حاله مكالمه مي باشد... لطفا ... الو... صدايت توي گوشم تير مي كشد...الو...الو... گمانم دكتر جواب آزمايش را اشتباه داده من ((لال ))شده ام ...
 
  + نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  ساعت 11:2  توسط شیما